وقتی از تو نمی نویسم!

وقتی از تو نمی نویسم!

وقتی از تو نمی نویسم، بیش از همیشه تو را می نویسم، بیش از همیشه در حال نوشتنت هستم، در حال کشیدنت، دیدنت، چشیدنت!

وقتی حکایت از تو نیست، یعنی که در محکمه ات به دنبال جُرم می گردم، تا هوایی از تو را نفس بکشم. که در هواست که می توان رویاند، اشک های نریخته را.

و آنگاه که از تو ننوشتم، تو را بیرون از اضلاع برگه هام دنبال می کردم، که با دست های به خواب رفته بر کاه وُ چشم های ماسیده بر کلمات، تو را نمی توان، نمی توان تو را!

اشارتی مگر باشد اینچه هست، به آنچه تویی و نیستی. تویی که می توانستی تنم، دردم، دوستم و مرگم باشی.

و حال طفره می روی از کلمه شدن و کرشمه می آیی از نامیده شدن، که حق هم داری، در آغاز غبار بوده و غبار همه چیز!

اما عزیزکم، گاه به یاد آوردنت، خُرده ابری هست که ببارد، که غبارها را برماند و تو را بشناساند!

پست های مرتبط

2 comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *