نامَت دینامیت

نامَت دینامیت

آموخته ام که نبایدت نوشت، که یعنی نباید از تو بنْویسم، که نامت دینامیت ست و به محض قطار شدنِ این چار حرفی که تویی، سینه ام ضرب می گیرد وُ سرمایی مدید می دمد در پاهام وَ می افتد بر انگشتانم وُ ناخن هام!

حتا الان، حتا حین حکّ این حروف بر حاشیه هام!

که سعی کردم تو را حل کنم، و کردم، اما حافظه ی دستانم-سرْ انگشتانم، تو را از یاد نبرده اند و شده حتا گاهی، که عصبی از اعصاب پِرْپِری تنم، یادت را گرفته سفت به تار تار هستی-ناهستیْ ش وُ رسانده به من، منی که معلوم نیست اصلن، هستم-نیستم؟

بگذریم، گرچه از هرجا می رویم، باز به تو می رسیم. جانم برایت بگوید که اگر هنوز ایرانی و در همین شهری، می دانی که برف نباریده هنوز. اما هر بار که رنگ پرانده آسمان، یادم افتاده سرما را که شفق می دوانْد به گونه هات و سُرخْ سوزیْ ش را می خورانْد به ما که مگر می شود اصلن، این همه زیبایی؟

حال به خودم باوراندم که نمی شود و نشده بوده، که تو هم خیالی بودی، از آنها که سرم را لای دستان ب.س پنهان می کردم و به اطمینانِ بودنش، به بافندگی ی رویایی می پرداختم که در قیاس با تو، رویا که هیچ، واقعیت گوشه ای بوده و کناری!

باید از برف بگریزم، در خیال کوچه پس کوچه های شهری قدیمی که ساکنین ش ترکش کرده اند بیدار شوم و دست بکشم به دیوارها و خاکهای خجالتی ی خانه هاش.

شب است و از پسش روز خاهد رسید، و تو نمی دانی که روز غربت بیشتری دارد وقتیکه نوار نور کشیده می شود به همان دیوارهای خجالتی و شرمشان را چندان می کند، و دیواره ها در خود بیشتر خاهند رفت و سقف ها بیشتر مضطرب خاهند شد.

خورشید که صاف افتاد بالا، بغض یکی شان خاهد شکست و به گردی دستپاچه، لو می رود، که معمار این شهر تو بوده ای و گرمای دستان ب.س، فریب بوده.

گذری در کار نیست انگار وُ شاید اصلن تو خودت گذشتنی که هر چه نشر می شوی در من به تورِ «بگذریم» می افتی و خودت را ادامه می دهی.

در تو باید ایستاد، تا یا محو شوی یا محو کنی ام!

محو کُنَم، مرا زانوی ایستادن نیست…

 

قسمت اول این نوشته: وقتی از تو نمی نویسم

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *