ورلنِ تبله کرده از باران سیاهکل

ورلنِ تبله کرده از باران سیاهکل

انتظار، دسته موجی است پرشکن، که خیز و افتش نیز، گرفتار ریز موج هاست.

هنوز مانده بود به بیست سالگی م، که شقّه شدم، شقّه شقّه شدم و آنجا بود که در رقابتی تنگ، اعجاب و رنج گردن می کشیدند و شقّگی، وجه دیگری هم یافته بود؛ افتادن یا پرانده شدن!

سفر بود که سفارش می شد، تن بود که جا میزد و مادر بود که خدا بود، که منِ مشتق را مسافر کرد؛ خانه ی تازهْ تمامِ سیاهکل.

دل-داشت، سفیرِ چشم-داشت بود، نگاشتِ نویِ انتظار!

تنها دو کتاب همراهم بود، یکی قرآنی جیبی، قهوه ای رنگ، با پرکی سبز که نقشش «یادآوری» بود؛ که یادت باشد تا کجا خوانده ای و آمده. مثل جنگل که یاد آدمی می اندازد، تا کجاها را سوزانده!

دیگری کتاب شعری از پل ورلن به گزینش و برگردان محمدرضا پارسایار، به نام «در نیمه راه برزخ»؛ مثل من، مثل بی کلاهی سرِ دل-تنگی، از هماغوشی و فرار دزدکیِ یخ!

سیاهکل باران داشت، ورلن هم اشک. من هم استحاله می شدم، در این از آن، از آن در این.

و هر سه استعاره ای بودیم، از استعاره ی استعاره که از بدِ بخت، در تو خود را بازیافته بود.

تکه زمین کنار خانه، راهروی من بود و طنینْ گاهِ ورلن. موج انتظار، کشانده بود خود را به آسمان و آسمان ریخته بودش به سطور او، به دلتنگی ش، به سرگشتگی و بی قراری ش.

حالا این کتاب، تاریخی از من را در خود حبس کرده است، و تبلگیِ مانده در اوراقش، یادآور ضربِ من است در طبیعت مشوشِ سیاهکل، یادآور قرآن خواندنم در امامزاده ی لب خیابان و قبرستان همسایه.

 

یادآور حدّ ِ دنباله ی استعاره هام، یعنی، تو.

 

پست های مرتبط

بدون پست مرتبط یافت نشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *