محاکات درد

محاکات درد

مقدمه

«محاکات» که در عنوان این نوشته آمده، همانطور که از ساختار مکانیکی کلمه بر می آید، قصد حکایت کردن را دارد.

حکایتی که قصدش بازگویی دردی بوده که در تنِ نگارنده مدتهاست خانه کرده و در زمانی که این مجموعه کوتاه در حال نوشته شدن بوده، به اوجِ طلوع خود رسیده. یعنی که دردی، مدتی در اوج بوده و منِ دردمند سعی در حکایت کردنش به تمامی داشته ام. حال آنکه چه میزان آنچه قرار بوده بشود، شده. نمی دانم!

پس در ادامه قرار است شش لحظه_حکایت از درد مرا بخوانید که سال هاست با من ست!

یِکُم

درد من تاریخی پیدا،

اما جغرافیایی ناپیدا دارد.

_______

 

دردی تماما تنانه که پیچاپیچِ استخان هام گشته وُ کِلْ کِشان، قصد مرور مرا دارد.

 

دُوُم

*تَراهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ وَ هُمْ لا یُبْصِرُونَ*

و ایشان را بینی می‌نگرند در تو و[لی] نمی بینند.

 

اعراف ١٩٨

برگردانِ میبدی

_________

 

قرآن این آیه را در وصف مشرکان آورده وُ ابن عربی در مقام عقلاءِ مجانین، پس:

این درد مرا هم، لطیفه چینْ و شارحی باید!

 

سِوُم

إِنَّا أَرْسَلْنا إِلَیْکُمْ رَسُولًا شاهِداً عَلَیْکُمْ کَما أَرْسَلْنا إِلی‌ فِرْعَوْنَ رَسُولًا (۱۵)

ما فرستادیم بشما رسولی تا بر شما گواه بود چنان که فرستادیم به فرعون رسولی.

 

فَعَصی‌ فِرْعَوْنُ الرَّسُولَ فَأَخَذْناهُ أَخْذاً وَبِیلًا (۱۶)

سر کشید فرعون از آن رسول فرا گرفتیم او را فرا گرفتنی گران.

__________

 

این آیات می رساندَم به فرعونِ تن وَ دردیْ رسولْ وار که میخواست تسلیمم بیاموزد.

هِیْ من سر می کشم، کفر میکنم، تسلیم بیش از این؟

رسول تنها به چه کار آید؟

بگو تو کجایی، فراگرفتنت کو؟

_______

آیات ١۵ و ١۶ سوره مزمل

[با آواز کریم منصوری گوش داده شده]

 

چارُم

دردی که از حدِ رسالتش گذشت،

که حدْ شکاند

لبّیک مومن به مرگ را خاهد شنید.

 

پَنْـجُم

بدن مانند پرده ای است که خاطرات روی آن فرافکنده می شود

و درد جسمانیِ کنونی بیمار،

یورش آشکار درد سابقی است که فراموش شده[…‌]

 

کتابِ رنج و عشق از داوید نازیو

 

_________

تَن از حکایت خویش طفره می رود.

راویْ خاهد وُ شارح وُ آیِنه.

 

شِشُمْ

گم می شدیم دم به دم انگار

تا دوردست ها

آنجا که برف منظره را ساده می کند.

 

بُریده ای از فانوسِ خیال حسن عالیزاده

 

______

 

آخر دست به دامانِ آب واره ی آفتاب می شوم؛

اجابتِ لَهْ لَهِ تن به مَکِش/بَلْعِش مُرفین.

همه از همین برف ساده بود.

پست های مرتبط

بدون پست مرتبط یافت نشد.

4 comments

  • همراهتون اومدم و خودم رو در هفتم بالای سر خودم دیدم ناظر بر خودم.پس اگر من ناظر بر درد خودم هستم دیگه درد ی نیست.همون وقت که آگاه شدم ازش دیگه نیست.نمیدونم درست پیش اومدم یا نه.همچنان لذت میبرم.اکثر اوقات در سکوت.ممنونم ازینکه می نویسید.

    پاسخ
    • ممنونم ازت افسانه جان.
      آره شاید جان کلام من هم آن چیزی بود که گفتی!
      در واقع درد هست اما رنجیدن نه!

      پاسخ
  • من که میخوانم نوشته تو را همان قدر راه به من داری که مدرس توابع مختلط به کودک بی زبان حین تدریس.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *