خطّ ِ خاطی

خطّ ِ خاطی

بر لبه های تنم، دهانی نشسته که دم می گیرد از جَوِّ مهْ سوز دورتادور و بازْ پسَ ش نمی دهد. احساس یا که میل می کنم، تا این لحظه، مثل تسبیح های دانه روغنی، خودش به مالشم بچربد وُ آن چه به انباشتِ زمان در خود ماسانده، به تدریج-نه یکدفعه- باز بیانگارد، و اصلا نوایی از مُژه هام، به دلش بیاندازد که، برْ آی!

خورشید از ظلمات فاصله زل زده بودِ مان، که یواشکی خزید پشت آن صخره ی میانهْ قد، انگار احضار شده بود، انگار تر، که تو از لحافِ آفتاب که خط به خط داشت می پوشاندمان، خانده باشی ش آن پشت، که خانده بودی ش، که خطِ نور داشت سُرخی ی خط هات را می پاشاند و آب می کرد، که از واپاشی وُ وارفتگی ترسیدی. هول به دلت افتاد وُ، خاهشِ خط شکنی هم از دل من!

این شد که سُرید، چند برگه باد، بر سنگ های همسایه وُ پوششی سنگی به مان داد، که یعنی فرقی با دیگر سنگ ها نداریم و پس، انداخته نمی شویم به درّه های قند!

هی خط هات را لرزاندیم، دل از یک سوش به دیگر سوش، پراندیم، خط ات خیال خواب نداشت که نداشت … .

و من شاهد راه رفتنت، وَ به راه انداختنت، وَ با راه رهیدنت بودم وُ تو، شهید رگه های تنت. که شهیدان را گفت؛

*فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ*

آل عمران-170

 

پست های مرتبط

بدون پست مرتبط یافت نشد.

2 comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *