منِ خَمْ گین

منِ خَمْ گین

تو امروز شاهد لرزه های من بودی، شاهد رنج خاستنم بواسطهٔ تنم، شاهد خُرد شدنم بدست خودم.
_لمحاتی از تکه تکه شدن هام
_تُردانگی ی سایه خوردهٔ گوشه هام
که شخصی ی من هستند، که شخص من هستند.

ممکن ست پسِ ذهنت این باشد که این چه طرز نوشتن ست وُ مرضِ این عصا قورت دادگی در نوشتارِ این پسره ی [خَمْ گین] چیست؟
به حق می‌پرسی وُ من هم با لغات سَق زده ام، اینگونه پاسخ می دهم که؛

درد رسمی ست، شهادتَ ش مراسم وَ شاهدْ بودنش، ترسیمِ همْ دلی_همْ بودگی.
[بُگذریم و بُگذار برسیم به «امّا» ی اصلی این چَشم پیماییْ ت]؛

امّا، امّا عزیزکم
تو رسمی نیستی، تو رسمی وُ ریسمان وُ رَسَن، میان «آنِ» خودت وَ من!

که بُرش های مرا دیدی وُ من، بُردارهایت را؛
چُنان که نور ریخته بود به گونه هات و می سُرید به دامنه هات وَ مرا می بُرد به گردنه هام و می رُمبید در دنده هام؛
که [حوّا را از دنده ی چپ آدم آفریدند!]

پست های مرتبط

بدون پست مرتبط یافت نشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *