لِیْ لِیْ بر خون!

لِیْ لِیْ بر خون!

یک کلافگی از عصر در تن و پسِ ذهنم مانده که هرچه میکنم، کَنده نمی شود. انگاری که خارشی، گزْگزْی، مورموری در جانم جا خوش کرده ست وُ قصد رفتن هم ندارد. من هم که مثل همیشه نای راندن ندارم!

سرم را به چهار کتابی که دمِ غروبی خریده بودم، گرم کردم. کِیف همیشگی اش بود، حال همیشگیْ ش نه!

یاد این وبلاگ غریب افتادم، دیدم کُنجی بهتر از اینم نیست فی الحال. اما پهن کردن بساط این هم حال و حوصله می خواست، که شکرالله حاصل شد. میز نبود که، بازار شام. ده دوازده جلد کتاب نامربوط، هفت هشت خشاب قرصِ خواب آور و مُسکن و آرامبخش و کوفت و زهرمار، لیوان های آب و چایِ نصفه خورده که از بعضی ش، بوی دارچین دَم کرده بلند می شود و از بعضی دیگر بوی هِلِ مانده، و در کفه ی لیوان تفاله های سیاه، چون چگالش «آه»!

خلاصه به هر زحمتی بود، جمع و جور شان نمودم و لپ تاپ طفلکی را وصل و بعد باز کردم. حالا هم که در حالِ نوشتنم و انگاری که هنوز شروع نکرده باشم و تمام این سطور گذشته، لحظه ای گذرنده از ذهنم بوده ست که زبان و کلمات بیخودی کشش داده اند، تا بشود اینی که هست.

درد همچنان به بازیگوشی اش در تنم ادامه می دهد و من هم در نقش دایه ای پیر، گاهی در آغوشش می کشم، یک طرف صورتش را به سینه ام می فشرم و هرچه ذکر و دعا و ورد بلدم می خوانم تا آرام گیرد، اما، نمی گیرد. گاهی می گذارم پای نفهمیْ ش، گاهی هم نفرین اش می کنم، فریاد می کشم، گریه می کنم از دستش، زار می زنم، اما این ذلیل مرده، زبان نیم متری اش را بیرون می اندازد و هوا را چنان از لای آن زبان وامانده بیرون می دهد، که این یک تکه گوشت مفلوک، به لرزه می افتد و از ترس به خود می شاشد و آبروی ما را آب کثافت بر می دارد.

فردا شده، یعنی امروز فردای بند بالاست، که نیمه شب بود و همین درد دربدر چنان سلیطه بازیْ ش گرفت که توان نوشتنم ربود و هُلم داد لای آن کُنج همیشگی.

نیمه خواب تکیه به دیوار تخت می دهم و می شمارم تمام آنچه نباید می گفتم را، تمام خون هایی که در رگان من بودند و گرچه حیاتی خس خس وار به من می دهند، اما ریختمشان، پیش پات چکاندمشان، در آن محکمه ی الهی-راندگی که تپش پوست صورتت می انگاشت، پاشیدمشان، شُراندم و به تقطیع ناعادلانه ی خودم از خودم، مویه کردم، همان لحظه هایی که نگران بغض ناکرده ی تو بودم و دُچار «دُچار» بودگیْ ت.

خودم را کنار کشیده ام، نجوشیده ام، همْ نخورده ام، بیش از لیاقت کسی، نگاهش نکرده ام، اما تو را نگاه می کنم، به تمامیِ توانم نگاهت می کنم.

درون من اما چاهی ست، که چون تویی حیف ست به بهانه ی آب، از لبه اش آویزان شود. حیف است دو شراره ی آتش انگیز چشم هات، طعمه ی زَمهریر زهرهاش شود. آنجا همیشه فصلی ست بی حرارت و حتی بی طبیعت، که تنها باریکه ای از ظلمت تواند بود و تاریکه ای از قربت!

تهِ این تلخی شاید، به رَهِ شعر تحملپذیرتر شود، من هم که شاعر نیستم اما، شعرهای خوبی بلدم، بگذار یکیْ شان را برایت بخوانم تا تلخی های رفته در این نوشته را بشوراند از چشم هات و بِروبَد از لب هات:

تو بهار همه فصل های من بودی

تو بهار همه دفترچه هایی که

چیزی درشان ننوشتم.

بگذار پاسخ دهم

همچنان که دوستانه می گریم.

هرچه بلور است به فصل پیش بسپاریم.

بگذار تا با رنگهای تنت

دوست بدارمت:

عریان شو زیر آبشارهای خورشید

حتا انگشترت را

در صدای آنها پرتاب کن

که می خواهند به ما

چیزی را جز این که هست

بباورانند.

تو را با رنگ گلهای به

با رنگهای بلوط

تو را دوست خاهم داشت.

 

بُرشی از شعر «بنفش تند» بیژن الهی در دفتر «جوانی ها»

پست های مرتبط

بدون پست مرتبط یافت نشد.

2 comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *