غثیانِ غثیان

غثیانِ غثیان

دیشب را کم خوابیده بودم، نمی دانم چه ام شد که زود هم بیدار شدم، طبق عادت همیشگی، کمی غلت زدم و خیال خورناک بافتم، اما طبق حالت همیشگی باز خوابم نبرد. اتاق نیمه تاریک بود و لاجوردِ پگاه داشت به همسایگیْ م می ماسید.

مجبورم کرد چیزی، که به دفاع از تاریکی، بلند شوم و چیزی بنویسم. باران هم می بارید. می بارد هنوز. قهوه ای درست کردم و بوی زننده ی پلاستیک از حوالی می آمد. اتاق نیمه تر تاریک بود. بیشتر یعنی!

صفحه را باز کردم و کمی نشستم. چند سطری نوشتم و پاک کردم. نمی شد آنچه که باید. لاجورد داشت رنگ می باخت، انگار در تُنْگ دَهَــن داری از آب، رهاش کرده باشند. ضعیف می شد، می مُرد.

نه!

کشته می شد. شاید درْ هنوزْ زندهْ ماندنِ من بود که زنده نمی مانْد، انگار بخواهد در یک فراموشی دست مرا هم بکشد، ببرد، که یعنی تو را بکشاند، بجَوانَد. و اینکه حیف این نورینگی ست که بخواهم تلف تو کنم. بُگذریم پس.

حین همین حال به حالی شدن ها و خیالْ لیسی ها بودم که انگاری استعاره ای رو آمد، یا بهتر بخواهم بگویم، آشکار شد، انگار که غبار گرفته اش باشد و بادَکی، فوتَکی وزیده-دمیده باشد و لُوش داده باشد.

«تهوع» اگر بخواهم بگویم خیلی سانتیمانتال و ترْ تمیز می شود، طوریکه آدم هوس می کند تهوع داشته باشد وَ عزیزانش بنشینند و تماشاش کنند، که بهْ بهْ عجب روحیات متعالی و بُلندانه ای، عجب تلخْ حالی و دردِ شاعرانه ای، وَ حیفِ این جوان از دست رفته، دردا  درد ز چُنین زمانه ای!

بهتر است بگویم «غثیان» دارم، سالهاست که دارمش، از بچگی، سر صبح ها، در راه مدرسه، تا این روزها، تمام روز، بی راه، در پرسه.

اما تلخی روایت اینجاست که انگار همیشه دست از «دیگری» و دیگری ها قرض گرفته ام و بن بست دهانم کرده ام. همیشه قورت داده ام با زور، آنچه با زبان و دهان وُ، حلق و لای و نای ام، غریبه بوده ست.

احوالِ رفته شعله که می گیرد، یک سردیِ شبهْ مرگ شروع می کند به پمپاژ شدن در بازوها، شانه ها، راستای عمودیِ گردن تا گوش ها و بعد، شقیقه ها و چشم، گوشه های چشم.

و بعد مَیَـــعان

اما انگار قطع شده باران وُ، پا پَس کشیده از بارش، از آتش انداختن به حال راویان، از «به یاد آورید» های موکد قرآن.

اینکه چه شد اصلا تهِ این قصه نمی دانم. نه، می دانم. شاید این پگاهِ حالا صبح شده، این کلمات از دل بریده، گَــسْ، سُرخ شده، شروعی یا شاید تنها بهانه ای باشند برای روبرویی من با این «غثیان»، برای فهمیدنش، وَ مَحْوانْدَش.

برای غثیانِ «غثیان»

پست های مرتبط

بدون پست مرتبط یافت نشد.

2 comments

  • اما تلخی روایت اینجاست که انگار همیشه دست از «دیگری» و دیگری ها قرض گرفته ام و بن بست دهانم کرده ام. همیشه قورت داده ام با زور، آنچه با زبان و دهان وُ، حلق و لای و نای ام، غریبه بوده ست

    👌🏾👌🏾👍🏾

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *