بهترین هدیه‌ی عمر من

بهترین هدیه‌ی عمر من

بهترین هدیه ی عمرم را مادربزرگم به من داد، بی که بداند آنچه به من داده را به چه کسی داده. سال ها باید می گذشت تا آن هدیه، هدیه ای گردد و سال های سال هم باید می گذشت تا من هدیه گی آن را دریابم، و باز باید می گذشت تا بفهمم این همان بهترین هدیه ی عمر من است.

وجه طنز و غریب داستان اینجاست که به واسطه ی همین هدیه، خود__دار شدم و این دارندگی برای من زیادی بود، سنگینی می کرد، اشتباهی بود. من تابِ این لطافت را نداشتم.

اما هر هدیه، تنها موجودیت خودش نیست که به ما داده می شود، بلکه فضایی را هم با خودش به همراه دارد، ما هدیه را به مثابه ی یک چیز دریافت نمی کنیم، ما فضا و جَوّی را دریافت می کنیم، که هدیه درون آن نشسته است.

ما هدیه را نمی گیریم، هدیه است که ما را می گیرد و گرفتار می کند. به مَرّ زمان، ما با هدیه یکی می شویم و جایی، در واقع همان جا که هدیه ممکن شده، می افتیم و قرار، اما، هیچگاه نمی گیریم.

که فضا قرار ندارد، آرام ندارد، به دَمِ یکی شدن، می خواهد بشکافد، ببُرد، و به گوشه ی دیگرش وصله زند. پس می بُرد، می شکافد، و خونی رخشنده شروع به چکیدن می کند، و اشکی لغزنده، شروع به ریختن!

بهترین هدیه ی عمر من، مادرم بود.

پست های مرتبط

بدون پست مرتبط یافت نشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *