پَرِش معشوق تا عشق

پَرِش معشوق تا عشق

روزگار جوانی و معشوقْ زدگی می آید و البته شیرین هم هست، اما می گذرد و البته باید هم که بُگذرد. چونان گَسیِ یک رویا که بعد از بیداری، در دهانی تلخ از سیگارِ شبِ گذشته،می ماسَـد و یا مثل کرختیِ تَن، بعد از پَرِشِ یک خواب چند روزه که انگار سالهاست در تک تک عصب ها تپیــده.

سپس معشوق، نامحبوب می گردد و آرام آرام از پوست و گوشت و زبان، و چشم و گوش و لبان ما با قلاّبِی کهنه به بیرون کشیــده می شود. در راه به هرچه هست و نیست گیر می کند و شیارها به جانمان می اندازد، مردْ افکن!

خوب که عُق زدیم و تِخَش کردیم، یک راحتی دست می دهد برای مدتی.

فصل به تکرار می افتد و شیارها شروع به سوزش می کنند. ناچار جرعه ای و ناگه گُر گرفتنی و بعد، بر بالین برفها خُفتنی.

خون که کَر از خرناسه ها گشته، می تازد زیر پوست و با هزار فشار و زور و مرور، راز شیارینه ها را می یابد و بی که فاش کند، می زند بیرون، روی برف، از جنون!

هَزار رنگ سُرخ به هزار سایه ی گود می رسد و  دلتنگیِ نو، آغاز می شود.

دوران دچارگیِ معشوق سر آمده و خودِ عشق منسوب دلجَنگی ست.

اما کدامین رعد، کدامین تاریکی، کدامین کلام، مُدعای عشق را دارد؟

جز اینکه امکانات دستان ما، دنیاها عقب تر از عشق است و عشق را گستره ای و بُعدی ورای ماست؟

پس باشد که به چنگ چندینِ عشق اُفتیم و چانه و پیشانه به خاک اقلیمش بساییم.

پست های مرتبط

بدون پست مرتبط یافت نشد.

4 comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *