هیچی توش نیست!

هیچی توش نیست!

نمی دانم چند سال، اما سالهاست که «قصاب ها» بخشی از فعالیت های ذهنی بشر را کاربردی می نامند و بخشی دیگر را غیر کاربردی. به این معنا که امور کاربردی، آن دسته از علوم و مهارت ها و حتی هنرهایی هستند که ما را به نان و آب و آسایش و در یک کلام رفاه می رسانند. و امور غیر کاربردی که در آنها خبری از اینها نیست، یا اگر هست دیریاب است. و به طور کل، کاری بیهوده است و به قول دوستانِ عملگرا، تلفِ عمر!

من هم که در بیشتر مواقع شیفته این امور غیر کاربردی و بیهوده هستم، تا همین یکی دو روز پیش، از بی فایدگی ام معذب بودم و دائما زور می زدم که پایم را از این منجلاب محضیات و به قول دوستان چرندیات، در بیاورم و تمام قد در دریای رحمت امور و علوم کاربردی، شیرجه زنم. آنطور که از قداست کاربرد، تا ابد در این دریا شنا کنم و دست و پا بزنم، تا بالاخره یک اتفاقی بیفتد که البته معلوممان نیست که چیست!

اما جای هیچگونه نگرانی ای نیست، اساتید عملگرا وعده داده اند که می افتد، خوبش هم می افتد.

اساسا از دید این بزرگواران دریا جای شنا کردن و صید کردن و پروردن عضلات و از این قبیل کارهاست. تا صحیح و سالم و سُر و مُر و گُنده گردیم و شیره این زندگانی را تا ته کشیده، به حلق های نازنین مان فرو کنیم!

همچنین معتقدند که شما صد سال هم بشینی زُل بزنی به این دریا و امواج و فلان و بهمانش، اساسا چیزی از توش در نخواهد آمد و  اصلا این لوس بازی ها بهانه ی تنبل ها برای ول گشتن و عین سگ جان نکندن است.

اگر جزو رسته قصابان بوده اید، بعد از ردیف و روانه کردن یک دهن لیچار، متن را ناتمام رها کرده اید و رفته اید پیِ عملتان، اگر هم که از مایید، بیایید این طفل معصومان را رها کنیم به حال خودشان و برویم پیِ کار خودمان.

این حقیر چند روز پیش، حین غلطِ زیادی کردن (اندیشیدن به این سوال که سرانجام و اهداف امور چیست و اساسا چرا انگیزه و فعلی صورت می پذیرد؟) به این جواب همیشگی رسیدم که خُب احتمالا محظوظ  و مشعوف و مسعود گرداندن ما، و پس از آن به یاد دیگر اغلاط زیادی ام افتادم، یعنی همان محض گردی ها و خیال بندی ها و بی فایده پرسه زنی هام.

باز داشتم خیال می بافتم که ناگه انوار غیب بر ما تابیدن گرفت و ندایی آمد، این سان:

مگر هدف آن همه کار و تولید و آسان سازی و چه و چه، افزایش رفاه و آسایش بهرِ لذت و خوشی بیشتر نیست؟

مگر پول در نمی آورند که بیشتر و بیشتر بخورند و بپوشند و بگیرند و ببرند و دخلش را بیاورند، تا شاید لحظاتی را از خودِ گرانْ جانشان، رها شوند و غرقه ی فراموشی گردند؟

و بهترین شان مگر جان نمی کَنند تا چیزی بنا کنند و در صدای کف زدن عوام الناس برای دستاوردهاشان به خود معنایی بخشند و سرمست از غرور و تواضعِ سخیف تر از غرور، چند روزی را در بحر رضایت بسر برند؟

و بهترین بهترین شان مگر زور نمی زنند تا ادای خلوت نشینی و گوشه گیری را درآورند و، آهِ مصنوع، نه از جان که از نای و حلق درآورند؟

آنها که دالّی گویان، پیِ انگولک حواس و حسرت مردمند و نمی خواهند از یاد بروند، که می خواهند در تاریکی شبحی بسیار بزرگتر از خویش بیافرینند.

و همه اینها مگر چیزی جز جان کندن و طویل یا عریض وار، آسیب رساندن به یکدیگر است، تا لحظاتی سفیدی چشم را به طاقِ حدقه بسپارند و بلافاصله غرق تریاقِ باغِ سرابِ خواب گردند؟

خُب، حال آیا پرسه زنی های تو و امثالت، در بدترین حالت بهینه تر از این نوع کاربردگرایی نیست؟

مگر نه اینکه تو با یک گام به آن حلاوت مطلوب می رسی؟

خلاصه شوکه و کِیـْف کوکانه، سخنان وارده را مزه مزه کردیم و دیدیم که به به، چه قندی ست، برای ما که افت دائمی فشارِ عشرتِ واقعیت را داریم، کارگر است.

این همه واژه و حرف ردیف کردم که فقط بگویم، کاربرد عالم خیال و همسایه هاش، در نازل ترین حالت، چسباندن مستقیم و یکباره دهان ما به پستان سعادت است.

و البته، استهلاک امور کاربردی شما عزیزان را هم ندارد.

و در مواجهه با دریا، هور است و حوت و روح.

 

تبصره: لازم به ذکر است، عده قلیلی هم هستند که چونان قصاب های مذکور، گوشتْ زده نیستند، فهم استخوان دارند و شاید بتوانند نیم نگاهی هم به رقص زبان کنند.

پست های مرتبط

بدون پست مرتبط یافت نشد.

3 comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *