فریب شکوفه

فریب شکوفه

نه مگر نوشتن اجباری است از داغی که سرد، از گره ای که باز، از یادی که درد، وَ از رویایی که آغاز نشده؟

نه مگر یک «تو» در پرده ی متن تاب می خورد و یک «او» هست که پسِ پرده مانده و امّید کارمندِ متن، یافتن آن «او»ست؟

من، یک هستیِ اشاره گر را در خودم احساس می کنم که نفخه دمانده در هرآنچه منم وَ هرآنچه تو، می باید، می بودی. و پیچانده و تابانده خویش را به تنی تباه، که فرار از همهْ کوچه ها می کند.

شکسته اند و قلع و قمع گشته اند، اشاراتی که انگشتان هستی بودند. انگشتان مهربان که مثل هر مهرورزی، ره جز به درّه ها نمی برند.

من اما زبان استخوان ها را می دانم؛

می دانم که انگشتان شکسته، تیزترند؛

که پنجه ی خُرد شده، گاه نوازش، خَش و خراشی فراوان به سینه می کشد،

همانطور که کلمات، گاه بخشایش!

رفت، رفت، افتــــاد، و شکسته انگشت هاش دل داد به بهار، فریب شکوفه هم نبوده اگر، تیزیِ لمس، خون کشانده از سپیدی گلبرگ هاش.

 

پست های مرتبط

بدون پست مرتبط یافت نشد.

2 comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *