چند قطعه از دیوان اشعار منسوب به امام علی

چند قطعه از دیوان اشعار منسوب به امام علی

رسم ما این است که بقای بسیاری از مناسبت ها را با کلمات حفظ کنیم. بدین شکل که با نوشتن یا بازنوشتن یک متن یا شعر مرتبط، و ارسالش با رسانه های موجود در هر زمانی (امروزه پیامک و اس ام اس و …) کوشیده ایم آن واقعه را به یکدیگر یادآوری کنیم. برخی از این وقایع تلخند و برخی نه. زمان که می گذرد، این دست به دست کردن متون مناسبتی توسط ما، حواشی و تزییناتی می شود آویزان به خود واقعه. پس کاش در این دست به دست کردن گزیده تر عمل کنیم.

شب های قدر رسیده اند و فارغ از عقاید و سلایق مان، فرصت خوبی است  برای دیدن حضرت علی و زیست شخصی اش.

می توانیم “نهج البلاغه” بخوانیم یا “اشعار منسوب به امیر المومنین علی علیه السلام”.

در ادامه این متن چند قطعه شعرِ منسوب به حضرت علی آورده شده است، ترجمان منظوم مولانا شوقی شاعر قرن نهم هجری.

در انتخاب این اشعار کوشش شده است تا مرگ، چیستی و چگونگی اش را از نگاه و زبان ایشان ببینیم و بخوانیم.

 

 

عزا کنند مرا مردم بری از صبر

ز صبر تلخ تر افتاد صبر را اسباب

عزا کننده عزا کرد و رفت بر ره خویش

بماند اهل عزا در میان سوزش و تاب

 

 

شکوه دارم با تو از حال نهان و آشکار

در میان مردمی چشم مرا چون پرده پیش

خویش را من کشته ام از ضرب تیغ خویشتن

بینی خود را بریدم قتل کردم قوم خویش

 

 

جان خود کردم سپر آنرا که خیر خلق بود

وانکه بود اندر طواف کعبه و اطراف آن

آن رسول حق که چون در قتل او کردند مکر

لطف ایزد شد نگهدارش زه مکر دشمنان

بر فراش افتاده می پایم که کی قتلم کنند

نفس را داده تسلی بر گرفته دل ز جان

کرده پیغمبر مکان در غار شب با امن خویش

در پناه و حفظ و ستر خالق کون و مکان

بر شتر بستند ازآنجا بار خود بعد از سه روز

آن شترهایی که شد چون موم سنگ از پایشان

خواستم من زین دلیری نصرت و فتح خدا

داشتم تا خوابگاه مرگ این سر را نهان

 

 

این شمائید ای قریش و کشتن من خواستید

حق رب تو که ایشان را نخواهد شد ظفر

گر بمانم عهد و رهنی می کنم پیش شما

کز بلای جانبین آنرا نگردد کم اثـــــــــر

ور بمیرم می دهم از بعد آن میراثشان

خواری عمر از پی غدر و خیانت سر به سر

ور بمانم نیستم آنکس که گیرم در جهان

یار و اهل شیعه در دین که فخر آرند و فر

 

 

اگر میریم و ترک ما بگیرند

بود مردن خلاص هر که شد حی

ولی میریم و دیگر زنده سازند

ز ما پرسند از هر کار و هر شی

 

 

خبر گوینده مرگم به شب از بیم ترساند

مرا بیدار می دارد چو آوازش کنم اصغا

بدو گفتم چو دیدی کامدی با این خبر باری

ز غیر مصطفی بایست گفتن این خبر ما را؟

مرا تحقیق گفت او بی حجاب و خوف ازو کردم

که پیغمبر خلیل و عزت من بود در دنیا

به حق حق فراموشت نخواهم کرد ای احمد

همیشه با شتر تا بگدرم در راه وادی ها

گهی کاندر فراز و در نشیب راهها باشم

شوم گریان چو بینم بی خلیل خود نشان پا

 

 

نیستی آن کس که بگذاری مرا ای پیک موت

فارغم کن چون فنا کردی مرا یار و خلیل

می رسد می بینم از تو دوستانم را گزند

گوییا تو سوی ایشان را داری با دلیل

 

 

دوست می دارم شب هجران که باشد بی فرح

بر امید آنکه آید بعد ازان روز وصال

با کراهت باشم از ایام وصل آخر که من

دیده ام هر چیز را کان هست مایل بر زوال

 

 

باشد آیا هیچ راهی جانب عمر دراز

کی بود چون مرگ را حایل نباشد در میان

دهر را الوان حالت هاست در شام و صباح

در میانش جان بسی از جسم می گردد روان

منزل حقست و راهی نیست دیگر غیر او

هر کسی را سوی این منزل رهی باشد عیان

 

 

ایزد جزای خیر دهد موت را که او

ما را بهست از همه نیکویی که هست

تعجیل می کند به خلاصی جان ز رنج

نزدیک می برد به مقامی که برتر است

 

 

ز مردن در دو روز اندیشه جستن ندارم من

به روزی کان قضا نبود به روزی کان قضا باشد

به روزی کان قضا نبود نمی ترسم ز مرگ خود

به روزی کان قضا باشد ره جستن کجا باشد

 

 

پهلوی من تهی بود از خوابگاه نرم

از خوف مرگ و بیمِ شدن با معاد باز

هرکس که از مشقت مردن بود به ترس

لذت ز خواب هیچ ندارد شب دراز

در مزرع حیات زراعت تمام شد

چون کشت در رسید درودن رسد فرا

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *