المنه لله که ز مُدرسیّ کنکور رهیدیم!

المنه لله که ز مُدرسیّ کنکور رهیدیم!

اینجانب خشایار رحیمی، از شیفتگان ریاضیات و آموزش آن هستم. چراکه آنرا هنری می دانم، والا.
این علاقه به قدری بود که از سوم دبیرستان تصمیم گرفتم در دانشگاه، ریاضی بخوانم، آن هم محض.
فوقع ما وقع، ١٨ سالگی به دانشکده ریاضی شهید بهشتی رفتم و همانطور که قابل حدس است، با بزرگترین مرکز تباه کننده عشق و علاقه و کنجکاوی روبرو شدم،یعنی خود دانشکده، اساتید صفر بُعدی (به استثنا چند نفر) و دانشجویانی که از هر ده نفر، نُه نفرشان پرت ترین های روزگارند و تفاوت چندانی با فلش مموری های ٢ گیگابایتی ندارند. البته باید عرض کنم از ٢ گیگ آشغالی که در اذهان این عزیزان هست، نزدیک به همه اش عکس و فیلم است (منظور اتفافات روزمره است) که خب حجم زیادی را اشغال می کند.
بی انصافی هم نباید کرد، آنها مقداری هم (که بر اساس مفروضات مافوق به صفر میل می کند) متن در حافظه دارند.
اعجاب برانگیز است، نه؟
نه، چون بالاخره از اول مهر اقوام و آشنایان قرار است از آنها بپرسند که “چیکار میکنی عزیزم، دانشگاه چی قبول شدی،رتبه ات چند شد، رشته ات چیه؟” و خزعبلاتی از این دست. پس این دوراندیشانِ زیرک برای اینکه از پیش جوابی دندان شکن آماده کنند، و در معرفی خود بگویند دانشجوی فلان رشته از فلان دانشگاه هستند، مجبور بوده اند کنکور بدهند، نتیجتا درس خوانده اند، که خب محتوای این درس ها هم جنسی دیگر از همان آشغال است.
ممکن است مرا به بدبینی یا زیاد کردن شعله در روایت از این مراکز سوختِ استعداد(!!)، متهم کنید. من تنها نتایج مشاهداتم را گفتم که قطعا عاری از اشتباه نیست،اما به نظرم تقریب خوبی از واقعیت است. بگذریم.

یک میان نوشت: به محسنات آن فضا، شباهت کم نظیرش به حمام زنانه ها را هم باید اضافه کنم. نقل است پس از روزنامه ای که بر آن سبزی پاک می کنند، لابی دانشکده ها، سریع ترین رسانه برای انتقال اخبار خاله زنکی هستند. بطوریکه علاقه شما به کسی یا کسی به شما را، مدتها قبل از آنکه خود شما و طرف مقابلتان بفهمید، اینها (یعنی پزشکان، مهندسان، دانشمندان، اندیشمندان و هنرمندان آینده) در جام جهان بین خویش دیده اند.

با مقدمه طولانی بالا، سراغ یکی از مسببان اصلی این شرایط می رویم. قصد ما افشا کردن دزدی های سفید در این فضاست(فضای لجن مال کنکور).
پس از باخبری آشنایان از ریاضی خواندن من و کلی غرغر و نق نق که ریاضی می خوانی که چه، اصلا چکاره می شوی، پول می خواهی از کجا دربیاوری و…، فهمیدند که بازار کنکور داغ است و اصرار که بجنب، بخور بخور است و چرا تو نخوری. پس فردا پشت دست می گزی که چرا من هم استاد فلانی نشدم که سمینارِ “گسسته کنکور در یک روز” یا “دیفرانسیل را قورت بده” یا “ریاضیات پایه به روش حذف گزینه” بگذارم و (با بی شرفی گری هایی اینچنین) پول پارو کنم.
پشت دست چرا بگزم؟
بگزم که چرا یک مشت آشغال در ذهن بچه های مردم نکردم؟
که چرا قول ها و وعده های کاذب به آنها ندادم؟
که یک خروار استرس و هول و ولا به خوردشان ندادم که در ۴ ساعت کنکور قرار است آینده ات را بسازی و اگر الان عین ماشین روزی ١٠٠٠ تا تست نزنی، یک عمر بدبخت و بی شخصیت خواهی شد؟

نیچه جایی (که الان خاطرم نیست کجا) می گوید اگر می خواهی بر مردم حکومت کنی، باید آنها را بترسانی.
این ملعونانِ بی صفت، راهش را یاد گرفته اند، بچه های مردم را از ترس آینده و بی کاری و پشت کنکور ماندن می ترسانند و به این بهانه بی سوادی مطلقشان را با اطوار و الحان عجیب (قطعا صدای اون مردک، مستعار به مهندس فلانی که تلویزیون هم سیرک داره، به عنوان یک نمونه در ذهن تداعی میشه) به مخاطبشان غالب می کنند و پول زحمت کشیده پدر مادرهایی را بالا می کشند، که از معنای جدید موفقیت و راه های دستیابی فرزندانشان به آن بی خبرند و برنده شدن در کنکور را تنها دریچه خوشبختی می دانند.
پدر و مادرهایی که هنوز فکر می کنند دانشگاه رفتن و مدرک گرفتن کلید موفقیت و ثروت و تشخص است.
خود بچه ها هم که نمی دانند دنیا دست کیست و بازار کار ازشان مدرک نمی خواهد، که مهارت و دانش واقعی و کاربردی می خواهد.
باز هم بگذریم، که وقت عزیز است و حیف تا بخواهیم بیش از این به شرح دست کجی و کور دلی و دله بازی این گرسنه صفتان بپردازیم.

«إِنَّ فىِ ذَالِكَ لاََيَاتٍ لِّكلُ‏ِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ»

پس شکرا لله و الحذر از پولی چُنان کثیف.

پی نوشت: استثنا همه جا هست، این متن در مورد کلیت شرایط چندین ساله ی حاکم در این فضاست. وگرنه دانشجو، استاد و معلمی که سرش به تنش بیارزد حتما هست، گرچه ما کم دیده ایم.

پست های مرتبط

بدون پست مرتبط یافت نشد.

2 comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *